نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
عاشقانه ها يي براي تو

عاشقانه ها يي براي تو

 

دوستان خوبم سلام

 

از اينکه به من سر می زنين ممنونم و ببخشيد که

 

چند وقتيه نيستم.

 

راستش پس از سالها پيدا کردم کسی رو که هميشه

 

در دلم در چشمهام در نگاههام خونه داشت.

 

و هميشه چشمهای دلواپسم به دنبالش بود.

 

کسی که لحظه هام نفسهام شعرهام به

 

عشقش نياز دارند.

 

اميدوارم برای همه دوستان خوبم اين اتفاق غيرمنتظره

 

و شورآفرين بيافته و همه به آرزوهای دورشون برسن.

 

به اميد شبهای برفی و روزهای آفتابی

 

مريم زرين

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 4 آذر، 1384 -


مرا گر خود نبود اين بند شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست

جرم اين است

جرم اين است

 

و باز هم يک غزل تقديم به خودم که غير از او کسی با من آشنا نيست.

 

مريم شکست از تو دلت انتظار داشت

مريم دو دست بی کس چشم انتظار داشت

اصلا بعيد بود بيفتد خزان شود

او ريشه ريشه در تن خشکش بهار داشت

دور از هجوم حادثه دور از خودش دلش

مريم چقدر فاصله با روزگار داشت

ناچار بود دست کم از خويش بگذرد

آخر دو دست سرد به دستت دچار داشت

از چشم عالمی اگر افتاد غم نداشت

چشمی که پيش چشم و دلت اعتبار داشت

يک شب گريخت از دل آتش به روح آب

از اول از خودش به تو قصد فرار داشت

مريم شکست پس چه شد آن خواهشی که از

درگاه پرسخاوت پروردگار داشت؟؟؟!

 

؟

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 1 تیر، 1384 -


مرا کسی نساخت خدا ساخت نه آنچنان که کسی ميخواست که من کسی را نداشتم کسم خدا بود. کس بی کسان.

سلام

روزهای قشنگيه. روييدن نگاه باغچه ها و سبز شدن دل جوانه ها.

يه غزل جديد براتون مينويسم. اميدوارم دلهای بهاريتون بهاری تر بشه.

تو چه می خواهی از اين فصل غم انگيز - از من -؟

از دلم - از تن خشکيده ی پاييز - از من؟

من مگر از تو بجز عشق چه ميخواهم کو

شور چشمت که شوی يک شبه لبريز از من؟

سبزی دشت ترين شالی بابل از توست

سرخی باغ ترين شاخه ی تبريز از من

آتش بکر جهنم به رگانم جاری ست

آه ققنوس ترين حادثه برخيز از من

من اگر کفرم از اين پس تو خدا باش و ببخش

باز پيغمبری از عشق برانگيز از من

اعتمادی به من و عشق و دل شاعر نيست

پی آرامش خود باش و بگريز از من

 

تقديم به بهترين ها و بزرگترين

بهترين غمها

بهترين شادی ها

بهترين دشمن ها

بهترين دوست ها

و بزرگترين دلها

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 17 فروردین، 1384 -


سلام.

بهار داره کم کم از راه ميرسه.

و من با شروع بهار دوباره متولد ميشم.

 

دهانت را می بويند که مباد گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بويند

روزگار غريبی است نازنين

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

روزگار غريبی است نازنين

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

از احمد شاملو

 

يه غزل جديد می نويسم

خاموش شد چشم تر فانوس ها در من

سر زد شب انبوهی از کابوس ها در من

من رود پرآشوب تو دريای آرامش

فانوس ها در توست اقيانوس ها در من

من سر به سر کفرم چه می خواهد دل از جانم؟

جاری ست بی شک خون دقيانوس ها در من

خاکسترم زاييده بکر جهنم هاست

بايد به پا خيزد شبی ققنوس ها در من

من مريم ام وقتی بپيچد موج لبخندت

مثل صدای روشن ناقوس ها در من

 

ای باد زخمی از تن من آنچنان بگذر

تا جان بگيرد ريشه افسوس ها در من

 

روزهاتون هميشه نوروز باشه.

به اميد روزهای بهاری و شبهای ارديبهشتی.

مريم مايلی زرين

 

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 25 اسفند، 1383 -


سلام

با يه غزل جديد شروع می کنم:

کابوس ريخت بر تن روزم عذابها

شب شد چه ها به روز من آورد خوابها

شب شد دويد خون دلم رگ به رگ پی ات

ای راه بکر گم شده در پيچ و تابها

از چشمها به بستر خود ريختم شکست

ويرانه ای که ساخت خدا روی آبها

من دست روی دست به سختی گذاشتم

از دست دادمت به دلم اضطرابها

در من جهنمی که تنم بود ساختند

از ذره هام زاده شدند آفتابها

من درد در رگانم حسرت در اشکهام

جاری شد و تو غرق شدی توی خوابها...

خوشحال می شم نظر بدين.

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 27 آبان، 1383 -


سلام.

عشق مانند مرگ است

همه چيز را تغيير می دهد

جمله قشنگی بود که ديروز ياد گرفتم.

امروز يه شعر ديگه البته از شعرهای يه کم قديمی براتون می نويسم.

درگير مشکلات بدی هستی خالی ست پشت صندلی ات جايش

يکدفعه توی قلب تو می افتد يک... دو... صدای نرم قدمهايش

با چشمهای قهوه ای سيرت طی می کنی حدود لبانش را

رد نگاه تلخ تو می افتد آرام دور سرخی لبهايش

گم می کنی خطوط خيابان را در انحنای نازک ابرويش

گم می کنی خودت نه... خدايت را تا می کنی در آينه پيدايش

بازار گرم گوشه ی چشمانش بايد مسير بعدی تان باشد

کم مانده توی قلب تو بنشيند جاری شود به عمق تو گرمايش

آتش نه... آب نه ... يله می بينی در آينه دو حس پريشان را

جان داده چشم زنده به گورت را امواج چشمهای مسيحايش

هی فکر می کنی که اگر... شايد... تا ناگهان مقصد او حالا

رفته ست روی پلک خيابان هم حتی نمانده است رد پايش...

از شنيدن و ديدن نظراتتون خوشحال می شم.

به اميد روزهای زيبا و شبهای زيباتر برای همه ی دوستان.

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 3 آبان، 1383 -


به نام مهربانترين

امروز پس از مدتها باز اومدم که شعری بنويسم از دلتنگی هام.

از من نگاه شعله ورت را گرفته اند

اين چشمها که دور و برت را گرفته اند

اين آسمان به درد پريدن نمی خورد

وقتی که شوق بال و پرت را گرفته اند

آنقدر از تو بی خبرم... چشمهای من

صد بار از دلم خبرت را گرفته اند

ای شهر پر تلاطم تسخير ناپذير

درها چگونه شور و شرت را گرفته اند؟

سعدی تر از غزل شده ای عاشقانه هام

شيراز چشمهای ترت را گرفته اند

شعر منی که زمزمه ی ديگران شدی

لبهام طعم مختصرت را گرفته اند

شعر منی که ...

شعر منی که ...

شعر منی که ....................

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 6 مهر، 1383 -


همسايه ام شد خواستم بال و پرم باشد

آن چشمها ايمان چشم کافرم باشد

عاشق شدم اين چندمين بارم نبود اما

می خواستم اين بار بار آخرم باشد

می خواست از او بگذرم اما به او گفتم

يک روز اگر شد از نگاهش بگذرم... باشد

می خواست از من پس بگيرد نامه هايش را

اصرار کردم لااقل انگشترم باشد!!!

می گفت شعری هم نگو ديگر نمی خواهم

حرفی حديثی بعد از اين پشت سرم باشد

يک روز آمد چشمهايم را به من پس داد

تا آتشی روی تن خاکسترم باشد...

اين هم يه غزل قديمی .

البته غزل که هيچوقت قديمی و جديد نداره ولی خوب سن و سالهاشون با هم فرق می کنه بنابراين خوبه که جهت احترام هم که شده بگم يه يار قديمی.

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 14 اردیبهشت، 1383 -


سلام

ديروز شيراز رو به حافظ و سعدی سپردم.

شهر خيلی قشنگيه. خيلی از بچه ها رو که تابحال نديده بودمشون اومده بودن. دلم می خو است واسه هميشه بشينم تو حافظيه ولی وقت خيلی کم بود. خيلی احساس دلتنگی بهم دست داده بود برام عجيب بود ولی تابحال حال و هوای هيچ شهری اينقدر برام شورانگيز و غم انگيز نبوده.

بگذريم. با اينکه هنوز خيلی غريبه ام و شعرهايی که نوشتم آشنايی ندارن باز هم يه غزل ديگه می نويسم.

پايين کشيد حسرت يکريز چشمهام از قله های برفی ذهنت بهار را

کوهی که روی دامنه هايت نشانده ای موهای لخت و روشن اين آبشار را

پر می شود نگاه تو از شور چشم من من قطره قطره می چکم از گونه های تو

تا سمت شانه های تو جاری شود تنم سر می کشد سکوت لبت انتظار را

من موج می شوم و سر اشکهای من دل می زند به شانه بی تاب صخره هات

آنقدر هق هقم به نگاه تو آشناست حس می کنی سپيده دريا کنار را

بالاتر از تخيل سرچشمه های من دستم به قله های کبودت نمی رسد

ابری ترين کرانه خورشيد با من است از من بگير غربت اين کوله بار را

از من بگير جرات اين راه سخت را هرگز به چشمهای تو راهی نمی برم

آغوش باش شوق مرا در خودت بريز هر لحظه رنگ حسرت اين آبشار را...

به اميد روزهای ارديبهشتی ...

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 29 فروردین، 1383 -


در چشمهای خيره و تر هيچ کس جز تو...

عکسی که هر شب روی دفتر هيچ کس جز تو...

من خوب می دانم برايت هر کسی جز من

اما برايم از تو بهتر هيچ کس جز تو

اصلا خودت را جای من بگذار می بينی؟

ديگر نمی بينم تو را در هيچ کس جز تو

هر جا که می آيم تو را انگار می بينم

در چشمهايم نيست ديگر هيچ کس جز تو

گفتی جدا بايد بماند راهمان از هم

هی فکر کردم... آه بگذر... هيچ کس جز تو...

ابليسم و دور از منی هرگز نخواهم ديد

رنگ بهشت ديگری در هيچ کس جز تو

اميدوارم خوشتون اومده باشه.

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 24 فروردین، 1383 -